دیشب برق به رعد یه چیزی میگفت و رعدهم برمیگشت جواب برقو خیلی بی رحمانه و خصمانه و کوبنده میداد.خیلی وحشتناک بودتا خود صبح فقط رعد و برقهای سهمگین بود و شر شر سیل آسای بارون..البته فکر میکنم خاصیت آب و هوای اینجا اینجوریه...یعنی یا نمیاد یا اگه بیاد سیل آسا میاد!اگه امشب بازم اینجوری باشه یقینا اهوازو آب میبره !![]()
برق و آبم که معمولا میره این جور مواقع...
هوا همچنان گرم و گرم و کولرهای گازی همچنان در حال خدمت به مردم هستند(میدونید که ما الان تقریبا در نیمه ماه آبان هستیم)من هر چی فکر میکنم قبلن ترا یکمی همچین هواخنک میشد این موقع ها!![]()
این هوا هم مدلش یه جوریه که همش حال آدم گرفته س ...
اینجا هم سرعت اینترنتم خیلی پایینه و یه مقدار دسترسی مشکل شده برام .
بعید میدونم بتونم عکسایی رو که گرفتم و خواهم گرفت اینجا آپلود کنم(سعی خودمو میکنم البته)...
اولش هم شروع میکنیم با...
بااااا
باااااااا
![]()
برین ادامه مطلب تا بگم با چی!
صبحی که رسیدم اینجا(اهواز) آنچنان هوا گرم بود که فکر کردم اومدم استوایی یا جایی مثل اون..در حالی که توی تهران در حال راه اندازی وسایل گرمایشی بودن اینجا کماکان از سایل خنک کننده استفاده میکنند و انگار نه انگار که پاییزه...مثلا!!!یعنی تابستونه تابستونه هاااا!!!یعنی انقدر قیافه ی من تعجب ناک بود که وقتی آقای راننده پرسید :از کجا تشریف اووردید و من گفتم تهران..و گفت اونجا هوا چطور بود؟من تقریبا با فریاد گفتم ..اونجا پاییز بود !...هوا خیلی خنک بود!!و ایشون هم فرمودن که..تازه امروز اینجا خنک شده و تا دیروز نمیدونین چی بود و این در حالی بود که من داشتم خودمو با مجله ی توی دستم باد میزدم!
البته من قبلن تر ها هم در اهواز زندگانی کرده ام ولی خب اینا دلیل نمیشه که من از گرمای این موقع سالش متعجب نشم.میشه؟!
الانم به خیال خودم کلی برنامه ریزی کردم که کجاها میخوام برم و اینا...این خط /این نشون۷ ..اگه نرسیدم برم اینجاهایی که میخوام همینجا خودمو تو کارون غرق میکنم!!!
و یه چیز دیگه :
وقتی اومدم اینجا یهویی خیلی احساس غریبی و دلتنگی بهم دست داد...خب به طرز شگفت آوری چهره ی شهر دگرگون شده!این دگرگونی رو نمیدونم دقیقا چطوری باید توضیح بدم ولی میخوام بگم که شهر نه تنها از نظر ظاهر و (مثلا ساختمونا و اینا)تغییر کرده بلکه از لحلظ انسانی هم به شددددت دچار تحول وتغییرشده و این مسئله خیلی خیلی برای کسی که قبلا ترها اینجا بوده و رفته باشه ودوباره بخواد بیاد و ببینه٬ محسوس وقابل درکه!
هوای اینجا هم از نظر آلودگی اگه از تهران آلوده تر نباشه مطمئنن پاکیزه تر !!!نیست.
خب فعلا اینا رو داشته باشید تا بیام سر فرصت توضیحات بیشتری رو ارائه بفرمایم!(البته اگه خودمو ننداختم تو کارون!)![]()
¤ وقتی داشتم قسمت دوم پست سمیه اینای نوستالوژی رو می خوندم یاد این افتادم که یه دفعه یه ماشینی جلوی پارکینگ(پل) خونه ی مامان بزرگم اینا به مدت سه روز پارک بود!! و مامان بزرگم اینا هم به مدت سه!! روز ماشینشونو نمیتونستن بیارن بیرون.وقتی هم که بهشون پیشنهاد پنچر کردن ماشینو دادیم بابا بزرگم گفت:نهههههههههه این کارا چیه؟؟!!!شاید بنده خدا کارمهمی داشته و مجبور شده و ..(هر چند پسر خالم روز دوم یکی از چرخا رو پنچر کرد از حرصش!!!) .و البته بعد از سه !! روز بابا بزرگم به خالم گفت که زنگ بزنه صدو ده و بگه که یه ماشین ظاهرا بی صاحب! سه روزه که جلوی درب پارکینگ پارکه و هیچکی سراغی ازش نمیگیره!و بعد از اون تلفن و قبل از اینکه صدو ده اینا٬ فس وفس کنان٬ ماموری جهت بررسی بفرسته(که فکر کنم هیچ وقت نفرستاد) دیدیم که پسر آقای همسایه ی روبه رو شون خیلی شیک از درب خانه شان بیرون آمده و خیلی شیک مشغول پنچرگیری ماشین مذکور شده و خیلی شیک تشریف بردن! و من در اینجا بود که پی بردم ما با اینکه در بالای شهر سکنی نگزیده ایم٬ ولی چقدر شهروندان نسبتا محترمی هستیم که برای سه روز علافی!!فقط یه چرخ پنچر کردیم ..(با توجه به اینکه ماشین سمیه رو برای نیم ساعت پارک تو خیابون ٬یه حال اساسی!!! بهش داده بودن میگم.)
¤ یکی از دستاوردهای سومین نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال اینا! برای من این بود که بالاخره تونستم یک عدد آقای خیلی مهندس رو !!مجددا ملاقات کرده و ضمن چسیبدن خِرشان ٬ اون نرم افزاری رو که توی نمایشگاه کتاب بهمون انداخته بود و ایرادم داشت و با تلفن و تلفن کشی کاری از پیش نرفت و چی ؟؟؟؟رفع مشکل کنیم...خب خدارو شکر...
¤ از صدقه سری همون نمایشگاه بالایی که خدمتتون عرض کردم یه چندتا لینک بدستمون دادن که منم گفتم بزارم اینجا شاید برای بعضیا جالب باشه و بدردشون بخوره..یکیش با این عنوان کهi_link را صفحه ی خانگی کامی جون خود کنید و از این حرفا بود!و اون یکی البته کمی تا قسمتی خیلی مذهبی بود که پایگاه پرسش و پاسخ در مورد موضوعات مختلف مذهبی و گفتگوی زنده (چت)با کارشناسان و اساتید و از این صحبتا.اینم لینکش...
دیگه..بسه دیگه نه!!هنوزم هست هااا تعارف نکنین هااااا..بنویسم حالا.. باشه ..تروخدا..باشه دیگه ...حالا که اصرار میکنین دیگه نمینویسم!
¤ااینجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است به همراه مقدار بسیار بسیار زیادی رطوبت در هوا(یعنی شرجیه !)
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
" فریدون مشیری"
پ.ن: الان منتظر چی هستی؟خوب بگو دیگه!!



