یلدا یعنی.......
یـادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه هست که لـذت دقایقی بیشتر به هم اندیشیدن را باید جشن گرفت.
یلدا مبارک.![]()
میبینم که بازم عید و از این صحبتا...
عید مبارک.
خوب ما که فعلا حرفی برا گفتن نداشتیم و غرض(؟)(قرض؟ قرز؟قرظ؟غرز؟...؟)از مزاحمت همین تبریکات و اینا بود که گفتیم.
حالا برا اینکه دست خالی از اینجا نرین یه جمله قصارم بنویسیم که ...
که یه چیزی نوشته باشیم دیگه ...
هر سه ماه یک بار فیلتر تهویه ماشینت را عوض کن.![]()
جکسون براون
پینوشت فوری:
داره برف میاددددددددددددد..![]()
![]()
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….
پینوشت:دیشب که این شعر عمو قیصرو(زنده یاد قیصر امین پور )داشتم می خوندم یادم افتاد که دبستان که میرفتم یه امتحان ازمون گرفتن با مضمون دینی ـمذهبی .من توی یکی از تستا دچار یه اشتباه شدم که تا چند روز تب داشتم.یعنی فک میکردم الان میان دم خونمون مثلا مامان و بابا و منو دستگیر میکنن و میبرن .پدر همه رو در اوورده بودم.مدرسه هم نمیخواستم برم حتی!
سوال این بود :نمازهای یومیه چند رکعت است؟
دو گزینه اول یادم نیست .ولی من بین گزینه ۲۷ رکعت و ۱۷ رکعت
۲۷ رو زده بودم .
(چیه؟؟خوب اشتباه کرده بودم دیگه)
اون موقع میدونستم ۱۷ باید باشه ها.نمیدونم رو چه حسابی ۲۷ رو انتخاب کردم و نزدیک یه ماه حسابی درگیر بودم با خودم.همش به مامانم میگفتم اگه ازم پرسیدن چرا ۲۷ تا ؟منم میگم که :من حواسم نبود ۱۱ رکعت نماز شب رو هم حساب کردم روش.
حالا هی مامان اینا میگن بابا ..اشکال نداره .کسی بهت کاری نداره...
ولی مگه تو کته من میرفت...
همشم برمیگشت به طرز حرف زدن و آموزش اون مربی پرورشی که داشتیم.
از دم همه رو می فرستاد تو جهنم..
یه جوری از دین و خدا و پیغمبر حرف میزد که واقعا آدم دچار استرس دائم میشد.
این در حالی بود که من دارای خانواده مذهبی بودم و در اون سن اطلاعات مذهبی من از خیلی از هم دوره ایهای خودم بالاتر بود.
ولی این خانم چنان با اصرار همه رو بی دین و ایمان تعریف میکرد که .......
واقعا چه خوب شد که اون دوره تموم شد.![]()
بی زحمت الان هیچکی با من صحبت نکنه که اعتماد به نفسم چسبیده به طاق آسمون. یعنی این خانومه که پهلوی من نشسته بود ٬همش ۱۰ دقیقه با من حرف زد ها ولی اصلا یه چیزایی گفت که ...
من اومدم خونه ٬ خودمو که تو آینه نگاه کردم یهو دلم واسه خودم ضعف رفت
.
مجبور شدم برا خودم آب قند درست کنم .به جان خودم.
اینقده از دنیا و آدماش تعریف کرد
....
اینقده هی به من گفت تو اصلا نباید خودتو دست کم بگیری
.....
اینقده همینجوری این اعتماد به نفسه هی داشت بالاترو بالاتر میرفت.
(این اعتماد به نفسمه
داره میره واسا خودش)
منم که محو حرفاش شده بودم خدایی
خوب شد صداش کردن رفت وگرنه دیگه از آسمون بالاتر کجا میزاشتم این همه اعتماد به نفسو.![]()
*****************************************
هیچ دقت کردین که مولکولا ی هوا داره روز به روز سردتر میشه آیا؟
؟
به نظرتون دلیلش چی میتونه باشه؟![]()
یه چیزه دیگه :برید اینجاببینید نـــــدا چه کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده(البته ورود افراد بالای ۳۵ سال کاملا ممنوعه.این یک اخطار جدیست
)
البته من برا خودتون میگم .ممکنه حوصلتون سر بره
.
ببینم چرا هیچکی نمیگه لینکاتو چه قشنگ مرتب کردی؟ هـــــــــــــــــــــا؟؟؟![]()
پسر داییم اومده پیشم میگه :
ندا ببین به من تقدیر نامه دادن.
تقدیر نامشو که میبینم ٬میبنم که توش نوشته کسب مقام اول.(ای ول .به خودم رفتی به خدا)
بهش میگم:
منم وقتی همسن تو بودم(کلاس اول راهنمایی)یه بار توی کلاس به طور همزمان هم نفر اول شدم هم نفردوم
(چیه خوب؟؟)
میگه :اااااا
چه طوری؟
یه معلم هنر داشتیم که خیلی روی ساعتای کلاسش حساس بود و هیچ وقت به درسی دیگه نمیدادش(آخه اون موقع رسم بود ساعتای ورزش یا هنرمثلا ریاضی داشته باشیم)
از بین نقاشی و خطاطی ٬ روی خطاطی حساستر بود و بیشتر ساعتای کلاسو صرف خطاطی (هم خط معمولی هم با قلم نی و اینا)میکرد.
یه بار هماهنگ کرده بود و بین کلاسای اول یه مسابقه خطاطی ترتیب داد و یه سرمشق داد تا همه بنویسن.
خوب منم نوشتم رفتم دادم دیگه.
همین جور داشتم به بچه ها نگاه میکردم که هی داشتن غر میزدن و میگفتن آخه یهنی چی ؟ما بلد نیستیم ..وای مانتوم دواتی شد ..وای قلمم شکست و اینا که
شیلا( دوستم) اومد پیشم گفت تو نوشتی ؟گفتم آره بابا !حوصله داری تو هم بنویس بره!
گفت: ندا٬ جان ما بیا برا منم بنویس.
گفتم :واه !شوخیت گرفته ؟؟من ؟؟من همونم به زور نوشتم .کلی تمرکز کردم.![]()
گفت :حالا بیا اینم بنویس .زود باش. منم مواظبم که خانم نبینه!(خداییش کار اون خیلی سخت تر بود)
حالا منم استرسسسسسسسسسس
دستم میلرزید رو برگه
خلاصه به هر جون کندنی بود بعد بیست بار خراب شدن(به همون دلیل لرزش دست)نوشتم بهش دادم گفتم :برو دیگه طرف من نیا تا آخر این هفته .اصلانمیخوتم ریختتو ببینم.
اونم خوشحال گفت باشه ..اینا..
همه هم به جز دبیرمون فهمیدن که ما چه کار کردیم و خلاصه هفته بعد اومد که اعلام نتایج کنه .
نتیجه به این شرح بود:
نفر اول:خانم شیلا !!
(دقیقا قیافش اینجوری شد)
نفر دوم:خانم ندا !!!!![]()
نفر سوم :یادم نیست کی بود.
.
یعنی نتیجه که اعلام شد این دختره(شیلا رو میگم.) داش غش میکرد از بس که خندیدو ذوق زده شده بود![]()
و ایضا بقیه بچه هایی که میدونستن چه خبره
.
منم اینجوری:
(خوب اخه من اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخوام جز سه نفر اول باشم)
........
حالا این دایی منم پشت سرمون نشسته بود(همین بابای این بچهه) داشت گوش میکرد مگه دیگه ول میکنه...
تا آخر شب تا چشمش به من میوفتاد شروع میکنه خندیدن به من .
ای بابا دایی بسههههههههههه.(کلا ایشون عادت دارن به جرز دیوار هم میخندن).
****************************************************
منم به تبعیت از سایر دوستان(
)یه چند روزی نیستم
.
هیچی دیگه اومدم همینو بگم.![]()
عیدتون هم مبارک
توی زندگی بعضی چیزها بزرگ٬ بعضی چیزها کوچک٬ بعضی چیزها ساده و بعضی چیزها مهم هستند...
بزرگ مثل عشق..
کوچک مثل غم...
ساده مثل من....
مهم مثل تو.....


