تبليغاتX
گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو

گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو


در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست


 





نویسنده : نـدا ; ساعت 10:36 روز یکشنبه 29 دی1387
:




نظر به اینکه تنی چند از دوستان در این بازی دهشناک شرکت کرده و نظر به اینکه ما هم گفتیم شرکت کنیم ببینیم چی میشه و از این صحبتا ٬متن زیر را به خوانندگان زنده یا نه زنده ی احتمالی !تقدیم میکنم:

چندو چون چگونگی مردن من زیاد مهم نیست .شما فک کن ما داشتیم هویجوری راه میرفتیم ٬یهو تلپ !!میوفتیم میمیریم..مردن که کاری نداره.

به همین راحتی!به همین خوشمزگی!!

مهم اتفاقات بعععدشهههه......

بعله ..خدمت شما عرض شود که هویجوری که ما تلپ افتادیم مردیم

.. کسی باورش نمیشد که!!دختر به این دسته گلی ..یعنی چی آخه ؟؟چطور ممکنه؟؟کی گفت تو الان بمیری دختر ؟؟اصلا از من اجازه گرفتی؟؟؟

آیییییی ندا ؟؟که چی الان پاشدی !مردی!!!؟؟؟حالا من دیگه کیو هی اذیت کنم اونم هی خانومی به خرج بده هیچی نگه!!!وای ... آی ..ندااااا چرارفتی؟؟؟؟آییی نداااااا ....  چرا مردیییییی؟؟؟؟؟(صداهایی که بالا سر جسد پرپر شده شنیده میشود)

  هویجوری که من دارم این ملت ناراحت و گریان رو نظاره میکنم یهو میبینم که یک عدد پویای کچل(پسر دایی هفت ساله ی ما که همیشه روی اعصاب ما اسکیت بازی میکردن)رفته کجا؟؟؟رفته مَبایِل (همون موبایل یا تلفن همراه)ما رو برداشته و با خیالی آسوده و تخت داره بازی میکنه....عصبانی

صد دفعه به این بیتا( خواهر جانمان )گفتیم این بشر رو اول ازمن و بعد از وسایل من دور نگه دار .ولی خوب چه میشه کرد٬ الان ایشون دارن بالا سر من های های گریه میکنن و از اینکه دیگه کسیو ندارن که هی اذیتش کنن و سربه سرش بزارن بسیار بسیار غمگین تشریف دارن...آخی!!

بعد بابامو میبینم که داره به عمه م میگه دیدی...؟؟؟؟دیدی؟؟؟؟دخترم مهندسسس  بوووووووددددددد....حالا من بی مهندس چه کار کنممممم؟؟؟؟

آخییییی(بابا اشکال نداره الان بیتا  هم داره مهندس میشه به حول وقوه ی  الهی)

بعد یهو عمه م بهش میگه ااااااا برادر من اون یکی دخترتم که داره مهندسی میخونه ..اشکالی نداره ...نمیخواد زیاد خودتو ناراحت کنی ...بعد بابا میگه باشه!!!(!!)

خلاصه خواهرمو ٬خواهرمو٬ خواهرمو(چیه ؟؟فک کردی بازم هست...درست فک کردی)اون یکی خواهرم  با شوهرش همینجوری دارن به پهنای صورتشون اشک میریزن....

مامانمو که اصلا جرات نمی کنم نگاش کنم بسکه داره بی قراری میکنه..آخه یه بچه ناز نازی بیشتر که  نداشت . اونم پرپر شد رفت پی کارش...

دینگ دینگ دینگ دون دنگ دینگ دینگ دینگ دیدین دین دیدیگ دینگ

(پـــــــیام هـــــــــای بــــــــــازرگــــــــــــــــــــانی)

 

 ۲۰۰۰ دستگاه مزدا و ریو و سمندو پیکان و ژیان +۱۰ دستگاه لامبرگینی!!!!(دیکته ش درسته؟؟)جایزه بانک تعیین شده. بیایید حساب باز کنین شاید برنده بشین...

*********************

  • تو بالشتی؟
  • نه !من چای کیسه ای گلستان هستم!
  • ااااااا!!!!خوبه!!میتونم شمارتونو داشته باشم؟؟
  • آره عزیزم چرا که نه؟یادداشت کن لطفا......

طرح سرمه ای و طوسی زمستانه ایران چِل ..از همین امروز آغاز شد...

******************************

هویج پلو            با محسن

 لوبیا پلو                با مجتبی

مرصع پلو              با کامبیز

قیمه بادمجون      با نرگس !!!!!

حمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید!

 

 دینگ دینگ دینگ دون دنگ دینگ دینگ دینگ دیدین دین دیدیگ دینگ

 خلاصه....

همینطوری که دارم این ملت عزادارو نگاه میکنم یهووووو یه خانمه خوشگل و مهربون و مو ابریشمی و البته مشکی میاد میگه :

ـ چرا اینجا نشستی ؟؟یک ساعته دارن صدات میزنن...

من میگم ااااااااااااااا !!! من همش میشنیدم که میگن رضا نگو میگفتن ندااا(آخه همیشه هر وقت یکی میگفت رضا من فک میکردم داره میگه ندا و  بلعکس یعنی هر وقت یکی میگفت ندا من فک میکردم داره میگه رضا)

بعد میگه :خیلی خوب ..حالا دیگه پاشو با من بیا باید بریم یه جایی ..دیر میشه ها..

منم یه لبخند تحویلش میدم و دنبالش راه میوفتم..

هویجوری که داریم از یه جای خیلی خوشگل و نرم و  نازک رد میشیم توجهم جلب میشه به یه عده که نشستن دوره هم و دارن تخمه میخورن و میگن و میخندن و میخونن و ...کلا خیلی خجسته بازی از خودشون در میکنن!!

یهو یکی دوتاشونو از اون دور تشخیص میدم....
ای بابا! این که
آقای یگانه اس که ..نگاش کن توروخدا چه جوری داره به جکی که شادی جون داره تعریف میکنه الکی میخنده. این که اصلا خنده دار نیست تا حالا هم بیست دفعه شنیدتش .من مطمئنم..

 ااااااااااااا  هرا جونم براش دست تکون میدم ..اونم برام دست تکون میده..از همونجا بهم میگه که زودتر امتحان منتحانامو بدمو برم پیشش.

انقدا هم که میگفت لق لقو نیست..

خلاصه ..خیلیای دیگه رو هم میبینم ..

هیچی دیگه ..میریم یه جایی که کلی ازم سوال جواب میکنن و منم همه رو تا اونجایی که بلدم جواب میدم .

بعدشم بهم میگن که  قبولم و من خوشــــــــــــــــــحال و نرم ونازک از اونجا میام بیرون و میرم که یه دنیای جدید و کشف کنم.

این بود ماجراهای ندا پس از مرگش(ارواح شکمش!!!!)

 

پ.ن:هر کسی که خوند و دوست داشت شرکت کنه٬شرکت کنه...جمعمون جمع تر میشه

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 14:50 روز سه شنبه 24 دی1387
:




خبر:هر دقیقه تنفس در تهران ٬ برابر ۹ نخ سیگار کشیدن است.

 

تشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویق (واینسا همینطوری نگاه کنی٬ تشویق کن)

ای ول .. ای ول ...

میگن همه چیو  نباید حتما تجربه کرد. ولی مگه بعضی چیزا دست خود آدمه آخه؟؟؟

یعنی الان من مممممم...

تقریبا روزی ......میکنه به عبارتی...

چندتا بگم خوبه؟؟؟

روزی ۲۰ پاکت سیگار میکشم ...

انقد خوبهههه که نگو و نپرس .میدونم شما ها هم میکشید..

تازه این که مختص تهران نیست که ...

ها ؟چیه ؟فک کردی چون الان تهران نیستی  داری هوای پاک تنفس میکنی؟؟نه جان من .اصلا از این خبرا نیست..تهران فقط مثالی بیش نیست و از اونجایی که توی نقشه های جدید تهران همون ایرانه اینا فقط در مورد تهران خبرو دادن.

 

 پ.ن.۱:میبینید؟؟؟حتی اینا هم از این خبر خوشحال شدن..

پ.ن.۲:فعلا نداریم..

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 13:41 روز دوشنبه 23 دی1387
:




 

خانوم همسایه اومده دم در داره غر میزنه :...

چرا آب سرده ؟؟

چرا شوفاژا سرده؟؟؟

چرا هوا سرده؟؟؟؟؟!!!

چرا شما هیچی نمیگین که اینقده همه جا سرده؟؟

بعد میگه بیا ببین دست من الان چه سرده..

(و در حین گفتن این جمله دست منو میگیره تو دستش)

بعد یهو دستمو پرت میکنه طرف خودم و میگه:

(ااااااااااااا  خوب یواشتر ..این دسته...کفگیر که نیست اینجوری پرتش میکنی)

واه ه ه ه !!!

تو که از من بدتری که!!!!!

چرا انقد دستت سرده؟!؟

بعد کلی که من فرصت صحبت کردن پیدا میکنم میگم:

آره خوب. راست میگین! هوا خیلی سرده .ما هم سردمونه اتفاقا.


 

 

 

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 10:24 روز یکشنبه 22 دی1387
:




 

توی یه غروب دلگیر ، وسط یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف یه گله ی شیر
یکی شون نعره زد افتاد ، بقیه رفتن کنارش
می لیسیدن جای تیرو ، بچه ش افتاد روی یالش
تو چشای شیر ذل زد ، از نگاه شیر خوندش که آدم دشمن شیره !
بچه شیر به گله گفتش ، می خواد انتقام بگیره !
نعره زد دوید و رفتش بیرون جنگل تاریک
می دونست آدما اونجان ، پشت اون بیشه ی باریک
اون رسید اول جنگل ، دید که آدما همونجان !
یادش اومد که پدر گفت : " آدما دشمن شیران "
توی یه غروب دلگیر ، بیرون یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف بچه ی اون شیر !

قنبری

  





نویسنده : نـدا ; ساعت 17:42 روز یکشنبه 15 دی1387
:




 

کارهایی است که آدم "میتواند"انجام دهد و کارهایی که "دلش می خواهد"بتواند انجام دهد٬به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو٬اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش "محک" است.آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند٬یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذاردیا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید٬اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به "توهم توانایی"تبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

 

  • همشهری جوان (ضمیمه مار٬پله٬زرافه)
     




نویسنده : نـدا ; ساعت 18:3 روز دوشنبه 9 دی1387
: