تبليغاتX
گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو

گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو


در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست


 

کلی تصمیمات برا خودم گرفتم که اگه بخوام به طور خلاصه همشونو توی یه خط بگم این میشه:

ندا جان(با خودمم)خواهش میکنم از خر شیطان پیاده شده و به جای آن٬ سوار بر وسیله ی نقلیه ی دیگری شوید که خیر و صلاح در همین است و دیگر هیچ!

با تشکر از سمیه ی عزیز.

و این داستان ادامه خواهد داشت...





نویسنده : ندا ; ساعت 8:25 روز دوشنبه 17 فروردین1388
:




 

 همینجوری دارم همت رو از سمت غرب به شرق میرم که یهو وسط راه مونوریلم خاموش میکنه!(خو مگه چیه ٬منوریلم شخصیه!دارندگی ٬برازندگی)خیلی آروم به سمت چپ منتهی الیه شانه خاکی بزرگراه میرم(کلا قوانین مونوریل سواری فرق میکنه..شما که نمیدونی!)نگاه میکنم ببینم  مشکل از کجاست؟

میبینم که این باطریاش توی یه مثبت و منفی قاطی کردن و شارژ خالی کرده.تازه گرفتمش ها ولی نمیدونم چرا هر چند روز یه بار قاطی میکنه..خیلی زود بویسله کارت سوخت اضطراریش کارشو راه میندازم تا هر چه سریعتر به قرارم برسم..یه قرار کاری خیلی مهم که میتونه برای خیلیا سرنوشت ساز باشه و منم که حسااااااس.باید خیلی مراقب باشم.

قراره کارخونه "ایران خود نرو" !رو واگذار کنیم .کلی همه زحمت کشیدن تا یه کشوری پیدا بشه تا ما این کارخونه را بتونیم بهش واگذار کنیم.بیشتر کارا هم روی دوش منه..فک نمیکردم این کارخونه این همه وزن داشته باشه..ماشالا ماشالا!

 خدا رو شکر به موقع میرسم.همکارم بهم میگه که طرف قراردادمون داره میاد و توی راهه..تا اونموقع یه سری از کاغذا و فرم های مربوطه رو چک میکنم تا مشکلی پیش نیاد.

بالاخره جناب آقا٬ تشریف میارن.نگاهش که میکنم به نظرم خیلی قیافش آشنا میاد..هر چی به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد اونو قبلا کجا دیدم.از همکارم میپرسم این یارو چقدر آشناست .نه؟

همکارم با خنده و تعجب میگه:چطور نشناختیش!!این چند سال پیش(منظورش ۲۵۰ سال پیشه!)رئیس کشورشون بوده..

ـ اااااااااااااااااااااااااآهاااااااااا!!!!!!یادم اومد.ماشالا چقدر بزرگ شده.

خلاصه بعد از مراسم معارفه و از این لوس بازیا وارد بحث اصلی میشیم.

من چندتا از موارد مهم قراردادمونو دوباره و چند باره بهش تذکر میدم تا بدا دبه در نیاره و بهش تاکید میکنم که:کارخانه ی واگذار شده به هیچ عنوان پس گرفته نمیشود.اونم قبول میکنه.

به همین راحتی کارخونه رو واگذار میکنیم.

 در چند روز آینده مونوریلمو میفروشم.

با چندتا از دوستام یه قرار سفر میزاریم(هر کدوم از ما توی این چند وقت به یه نوعی گرفتار بودیم) تا خستگی این چند وقت و از تنمون به در کنیم. آخه همین دوستی که میگم یه هواپیمای شخصی از اون یکی دوستمون هدیه گرفته..

مطمئنا خیلی خوش میگذره.

 پینوشت ها:

۱ـ دوست خوبم٬ آقای بستنی داغ مچکرم ٬از اینکه منو به این بازی دعوت کردین و همچنین از هرا جونم.

۲ـ همونطور که دیدید بنده مفتخرم که به اطلاع برسونم :اینجانب(یعنی ندا)در چرت و پرت گویی دومی ندارم و مطمئنا این موضوع باعث افتخار و مباهات شما به من خواهد بود.

۳ـ نیلوفر جون(پاییزان) و پریسا جون(نوشته هایی برای بودا )و سمیه جون (نوستالوژی)و ناتاشاجون(گاهنوشته های یه دخمل خوب)رو دعوت میکنم به این بازی..لطفـــــــــــــــــــــــــــــا





نویسنده : ندا ; ساعت 13:55 روز یکشنبه 16 فروردین1388
: