یادم باشه ٬دفعه دیگه٬ وقتی می خوام بستنی(چطوری یا نه؟
) با انواع و اقسام طعم ها رو نوش جان کنم
...
وقتی یکی یکی امتحان میکنم٬ ببینم کدوم خوشمزه تره
...
اون خوشمزه تر رو همون اول بخورم٬نزارم برای آخر
...
چون تا اونموقع هم دهن مبارکمان دچار یخ زدگی و سِر شدگی میشود ٬هم اینکه کلا سیر میشویم از خوردن بستی
.!!!
موقع خوردن بستی ٬ برای اینکه بستنیه گرم بشه مثلا ٬و من بیشترتر!!
بتونم بخورم ٬..بستنی توی قاشق رو فوت مـی کنم
.

پ.ن: برای دوستای خوبم
که ازم یه" فــتو سفـرنامه"!! خواسته بودن.
بعدا نوشت:اونایی که اینـــــــــــــو ندیدن..خب بیان ببینن دیگه!![]()
یعنی چی؟!؟!
این همه بگیر و ببر و ارشاد! و مانتوی کوتاه نپوش و موهاتون بیرون نباشه و شما باهم چه نسبتی دارین و ....
اتوبوسی که حداکثر باید ساعت ۹ نهایتا ۱۰ تهران می بوده...
ول کردن دخترای مردم ساعت ۱۲:۳۰ شب ٬بالاتر از پارک وی٬ (که توی اون ساعت برا خودش دنیای دیگه س)٬بدون هیچ مسئولی!!!!!!
:حالا نمیشه این موکتای قرمز و خوشگل رو نزارن وسط نمایشگاهشون..ببین همه جمع شدن ٬ خب آدم پاش گیر میکنه ٬هی...
ـ انوقت اگه اینا نباشن٬ کی(چه کسی!) بخنده به اونی که داره میوفته٬ هی!؟
:![]()
ـ![]()
پ.ن:گفتین سر به هوا٬حالا که دارم فکرشو میکنم میبینم ٬یکی دوبار هم دقیقا به خاطر سر به هوا بودن! افتادم
..یعنی چون دیدم رو زمین چیز خاصی نیست٬ محو تماشای این سقف مصلا شدم..
فکر کن حالا همه دارن کتابا رو نگاه میکنن..من دارم سقف و نگاه میکنم وکیف میکنم..![]()
گفتی برايم ازطول جاده گفتم می آيم حتی پياده
گفتم چه بايد ره توشه گفتی يک "يا علی" با "يک جو اراده"...

شاید مرا دیگر نشناسی، مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی ما همسایه ی خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم .تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم.
ستاره به ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی.
و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم. ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...
دوست من ، همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است،اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...
عرفان نظرآهاری




می بینید معماری چیدن سقفو؟![]()

ایشون هم که معرف حضورتون هست؟![]()

لیدرمون گفت که اینجا جاییه که یه آقایی با هزینه شخصی درستش کرده و داره جذب توریست میکنه...
می خواستم به اون آقاهه بگم :ایول...خیلی باحالی و البته خیلی پولدار!!!![]()
هزینه هایی مثل آسفالت کردن جاده ای که به کندلوس میرسه ٬کاهگل های جدید و سنگفرش کردن خود روستا٬و ساختن موزه ی کندلوس و رستورانی که هزینه هاش صرف مدارس محروم میشه و ...


