توماس هاردی(Thomas Hardy)شاعر انگلیسی(۱۸۴۰ــ ۱۹۲۸)در یکی از شعرهای خودش به نام "دگرگونیها" میگه که:
پاره ای از این درخت
مردی است که پدر بزرگ من می شناخت٬
و فعلا در پای آن خفته است.
این شاخه چه بسا همسر او باشد٬
انسانی زنده و گلگون
که اکنون جوانه ای سبز شده است.
این علفها لابد از او بر آمده است
از زنی که٬قرن پیش٬برای آرامش خویش٬
پیاپی نیایش می کرد
و دختر زیبایی که سالیان قبل
من آن همه کوشیدم با او آشنا شوم
و از کجا معلوم که به این گل سرخ ره نیافته باشد؟
پس٬ آنها زیر خاک نیستند٬
بلکه همچون عصب و شریان همه جا
در نشو و نمای هوای بالا به کارند٬
و بار دگر آفتاب و باران٬
و نیرویی را حس میکنند
که آنان را این چنین ساخت !
و این بخشی از نتیجه ی همون نظریه جناب آقای داروین هستش که میگه "ما بخشی از چیزی بسیار عظیمتریم و هر شکل جزئی حیات در این تصویر کلان اهمیت خاص خود را دارد" و اینکه شجره نامه فیل و ریزترین باکتری یک اندازه است و... خلاصه اینکه این آقا در زمان خودش رو اعصاب مصاب خیلیا اسکیت بازی کرد و نظر کتاب مقدس رو درباره ی آفرینش انسان آشکارا مورد تردید قرار داد.
و چقدر جذاب و در عین حال وحشتناکه اگه بخواییم به این موضوع فکر کنیم که واقعا یه روزی مثلا همین مدادی که دست ماست یه روزی یه آدمی بوده توی یه جایی داشته زندگی میکرده و نفس میکشیده!!
هوم؟
پ .ن :الان مشخصه من تازه یه کتاب خیلی فیلسوفانه رو خوندم و تموم کردم نه؟!؟![]()
مشخص نیست؟
هه! من فکر میکردم مشخصه
.
یه پی نوشت دیگه:
چرا همه در مورد مدرسه و مدرسه رفتن نوشتن خوووووووو
ماااامااااان...من میدونم الان صبح که بشه من باید برم مدرسههههههههه اونم کلاس یه چیزی تو دوره های دبستان ن ن
وای نهههههههههههههههههههههههه!!!![]()
خط به نقطه گفت:
نقطه چیست ؟هیچ!
نه که مستقیم
نه که پیچ پیچ
نه تو راست عرض
نه تو راست طول
هیچ نیستی
جز فریب و گول
نقطه گفت به خط
رنج تو ز چیست ؟!
زانکه نقطه را
/ عرض و طول نیست /
گرچه نیستم
پیچ پیچ و راست
پیکر تو نیز
جمع نقطه هاست .
یه استاد داشتیم که خیلی سرحال و قبراق بود..
همیشه وقتی جایی میدیدیمش و بهش میگفتیم سلام استاد٬ میگفت:
ســـــــــــــــــــــــلامممم..چطوری؟خوبی؟خوبم!چه خبرا؟نبودی؟نیستی؟کجایی؟چکات!! پاس شد!؟ترم بعد در خدمت باشیم
...باکلی حرف دیگه .
.
بعدش خودش اینجوری نیششو باز میکرد
میگفت ..خب حالا هر کدوم از این سوالا که جوابش به تو مربوط میشه رو جواب بده.
بعد ما هم اینجوری
با همین نیش باز به سوالایی که به ما ربط داشت!!! جواب میدادیم.
حالا همین استاد٬ یه موقع هایی میدیدیمش..بعد مثلا سلام میکردیم..بعد میدیدیم یهو همچین یه نگاهی به سرتاپامون میندازه ٬بعد انگاری که یه خرچنگ قرمز دریایی !! دیده٬ میگه :علیک سلام
..بعدشم روشو برمیگردونه
.
چون اولین ترمی هم بود که کلاس داشت توی دانشگاه ما کسی زیاد نمیشناختش که مابریم روشون تحقیقات علمی مونو کامل کنیم و اینا...
دیگه چاره ای دیگه ای نبود جز اینکه از خودش بپرسیم ٬که استاد جان ٬خو چرا شما یهوووو انقدر از این رو به اون رو میشین در انظار عمومی ..هی ما رو ضایع میکنین..حداقل میخوای جواب سلام ندی ٬نده..ولی جان بچه ت درست نگاه کن..این خرچنگای قرمزو !!!
با هزار آرزو و دوباره آرزو!
میان باهاتون سلام و احوال پرسی میکنن..ای بابا..
خلاصه یه بار سر کلاس ..یعنی آخر کلاس٬ که دیگه استاد جانمان رضایت داد دست از سرمون برداره![]()
این موضوع مطرح شد...بعد دیدیم استاد جان نگاهش همونجوری شد٬ منتها یکمی لطیفتر (انگاری که داره به بچه خرچنگهای قرمز نگاه میکنه) ((یعنی در این حد لطیف شد.))
بعد یکم یکم هم٬ هی نیششو باز کرد تا اخرش که دیگه نیشش جا نداشت باز بشه!
خلاصه بعداز اینکه کلی ما رو پیچیندو ما هم دست بردار نبودیم ٬اعتراف کرد که یه داداش دوقلو داره
که خیلیای دیگه هم هی اون دوتا رو باهم اشتباه میگیرن همیشه و البته اون یکی داداشه از این قضیه خیلی شاکیه..چون اصولا خودش با کلی آدم سلام علیک داره ٬ولی اون یکی داداشش اصلا اینجوری نیست و اینا..
به اضافه یه سری اعترافات دیگه مبنی بر اینکه تا حالا چند بار به جای همدیگه امتحان دادن مثلا؟؟ ...
...جواب:به تعداد بارهای فراوان!!!
حالا چیزی که باعث شد من این همه بنویسم اینه که ..
ما یه همکلاسی داریم الان در حال حاضر!(دارین جمله رو که
)..ایشون به طور خیلی عجیبی یه هفته درمیون سر کلاس مدلش یه جورایی عوض میشه ...
بعد هر دوهفته هم مدلش همونجوریه که اون هفته بوده(فهمیدین چی شد؟)یعنی یه هفته یه جوریه که این" جورش"٬ هفته ی بعد نه هفته ی بعدش تکرار میشه٬ بعد اون مدلی که این بینه٬ هفته ی بعد از اون تکرار میشه!!(درست شد یا بازم بگم؟)
خلاصه اون هفته هایی که ایشون یه جوریه یه سوالو مدام از استاد سوال میکنه..همچین قضیه براش جا نمیوفته ..بعد مثلا هفته بعد که میاد کاملا با قضیه کنار اومده و مثل فرفره تمرین حل میکنه باز دوباره هفته بعد همون سوالو تکرار میکنه و گیر میده که چرا و چگونه است آیا؟!؟!؟!؟!![]()
بعد یه تغییر جزئی هم البته توی قیافش تشخیص داده شده توسط حضار
..اون هفته ای که همش اون سوالو تکرار میکنه یکمی چاقتره ..بعدش چشماش ریزتره..ولی اون هفته ای که سوال نمیکنه و مساله براش حل شدش٬ یه جورایی انگار لاغر تره و دیگه چشماش یه هوا ریزتر نیست!
خلاصه ما تنها نتیجه ای که از این پدیده شگرفت !! تونستیم بگیریم این بود که فکر کنیم شاید اینا٬ دوتا قلن(یعنی دوقلو هستن)ولی یه قل ٬ یه قل میان سر کلاس میشینن!!
این هفته یکمی دیر اومد سر کلاس.. وارد کلاس که شده..دوستم آروم سرشو میاره بیخ گوشم ٬بهم میگه این الان کدومشونه؟؟
میگم نمیدونم٬ فکر کنم اونو که قضیه براش جا افتادس و کاملا تفهیم شده!![]()
شکم نوشت
:یه قل ٬دو قل کردم٬ یاد "قُل قُل " افتادم.
اسم یه غذاییه که شاید بعضیا شنیده باشن و خورده باشن..آره؟مال طرفای جنوبه..یه جورایی شبیه آش٬ ولی آش نیست٬ ولی آشه
....چند وقت پیش توی برنامه ی "به خانه برمیگردیم" آموزش داد طرز تهیه شو.

پ.ن: بی زحمت همینطور که دارین چشم و دماغ این بنده خدا رو نگاه میکنید یه نگاه هم به لینک بالای دماغ بندازید اگه زحمتی نیست!![]()
پریسا خانوم دوست جون خودم
پرسیده که :
اگه ماشین زمان داشتم چی کار می کردم ؟
مهمترین کاری که میکردم این بود که برمیگشتم به اون زمانی که هنوز بابام دوسم داشت.
و شاید سعی میکردم یه جوری به دنیا بیام که سال تولدم یه سالی باشه بین سالای ۴۵ تا ۵۵ !(میشد یعنی؟)
.؟
ممممم خب این ماشین زمان که همه هی دارن راجع بهش کتاب و فیلم مینویسن و میسازن٬ خیلی بعیده آخه..منم مغزم نمیکشه به چیزای بعید فکر کنم
.
پ ن :باز به ژول ورن که هر چی کتاب نوشت چند سال بعدش(همش چند سال
!!!)یه چیزی از توش درومد!
و اما ۵ نفر که دوسشون دارم ٬دلم میخواد چکارکنم براشون و یه خاطره کوتاه ازشون بگم:
بابام. والا بابا هیچ وقت دوست نداره کسی براش کاری انجام بده برا همینم همیشه تیر ما ها به سنگ میخوره در این مورد ...ولی یه خاطره بگم.یعنی خاطرات من و بابام که یکی دوتا نیست
ولی حالا اینو میگم:
یه دفعه من مدرسه م دیر شده بود ٬کلاس دوم دبستان بودم٬ قرار شد بابا منو برسونه مدرسه ..بعد خب رفتیم سوار ماشین شدیم .بعد همینجوری که داشتیم میرفتیم و همینجوری که من داشتم از مناظر بیرون و هوای صبح گاهی و اینا لذت میبردم احساس کردم که این مسیری که داریم میریم چقدر شبیه مسیر محل کار باباست.بعد هی دوباره نگاه میکردم هی میدیدم نه..خیلی مسیرش با مسیر مدرسه فرق فوکوله و خیلی مسیر مسیر کاریه!!خلاصه انقدر رفتیم تا رسیدم دم در محل کار ایشون
.بعد من با دلخوری(دقت کنین مدرسه ی من دیر شده بود خب!)گفتم:ااااااااا بابا ؟؟؟ من چی؟ بعد بابام همیجوری یه نگاه به بغل دستش کرد بعد دوباره برگشت یه نگاه کرد ٬اینجوری
یعنی داشت از تعجب شاخ درمیوورد..گفت تو چرا حرف نمیزنی پس؟؟؟؟من یادم رفته بود که تو هم تو ماشینی.!!!!!(پیاده میرفتم زودتر میرسیدم مدرسه!
)
تازه این اتفاق دو مرتبه افتاد که مرتبه ی دوم من یه کمی(فقط یه کمی) زودتر عکس العمل نشون دادم و نرسیده به محل کار صدام درومد که البته بازم همون شد
.
مامانم.کلا اگه این مامان من نبود من الان تو جوب آبی ٬ سطل ماستی٬ روی صندلی توی یه پارکی چیزی بودم ..
هر کاری که بتونم براش انجام بدم بازم کمه!
خاطره؟![]()
![]()
یه بار وقتی چهار پنج سالم بود مامان برام یه جفت کفش سفید خوشگل خریده بود که من خیلی دوسش داشتم بعد چون خیلی دوسش داشتم رفتم قایمش کردم که زودخراب نشه! بعد مامانم۳ سال بعدش توی یه سری قابلمه که توی انباریمون بود پیداشون کرد!!!نو نو هم بودن !خب میخواستم سالم بمونن!!!ای بابا!![]()
خواهرم.در واقع من برای خواهرم یه فرشته بودم
(البته فرشته ی عذابش!
)نصف بیشتر زندگی تحصیلیمو مدیون این خواهرم هستم.(البته من همه ی خواهرامو دوست دارم
)
خاطره؟اووووووووو ..کدومو بگم؟
هر وقت با خواهرم منچ بازی میکردیم باید حتما من برنده میشدم وگرنه دیگه...همین دیگه![]()
تو بازی" شاهزاده بازی "هم من شاهزاده بودم همیشه
..انقده خوب بود که نگو
.
معلم کلاس چهارم دبستانم..
دوسم داشت دیگه..برا همین منم دوسش داشتم.(معامله پای یا پایه .حتما باید اول یکی منو دوست داشته باشه تا منم دوسش داشته باشم
)
هم اتاقیم (ریحانه) توی خوابگاه..خیلی دوسش داشتم.
اولین بار که همو دیدیم جفتمون از همدیگه خوشمون نیومده بود ولی بعدش باهم خیلی دوست شدیم.
بهم گفت وقتی که اولین بار دیدمت با خودم گفتم:اه اه اه این دختره دیگه کی بود اومد تو اتاق ما٬ با این قیافش!!(اتفاقا منم در اون لحظات داشتم با خودم فکر میکردم که وای..این دیگه کیه ؟!!من باید یه ترم با این دختره هم اتاق باشم؟!
)![]()
....و در آخر همه ی دوستای خوبی که اینجا باهاشون آشنا شدم ..همه رو ندیده دوست دارم و بهترین آرزوهای قلبیم رو به همتون تقدیم میکنم
.
خب دیگه...
این بود انشای من!![]()
هر کی دوست داشته باشه میتونه ادامه بده .لطفا!![]()
نظرتون در رابطه با اینکه: یه روز صبح که دارین از خونه میرین بیرون٬ در و باز کنین٬ ببینین یه دسته کلید پشت دره٬ چیه؟!!(یعنی مثلا از ساعت شیش ونیم هفت بعد از ظهر دیروزش تا هفت و نیم هشت فرداصبحش)![]()
یه توصیه : وقتی میرین چشم پزشکی سعی نکنین توی چشمای چشم پزشک محترم زل بزنید! اگرم اون اصرار کرد بازم اینکارو نکنین (هی تند تند پلک بزنید که نتونه به کارش برسه.)(![]()
) .هزارتا عیب و ایراد میزاره رو چشماتون خب آخه!!!![]()
یه توصیه مهمتر: در عمل به توصیه بالا٬ خانوما دقت کنن تند تند مژه زدنشون تبدیل نشه به
" کلک مـــژه" که دردسر درست نشه هاااا..گفته باشم
.آقایون هم مواظب باشن البته
.
بعدا نوشت: بعضی موقع این وبلاگستان چنان میره تو کما که آدم فکر میکنه نویسنده ی همه ی این وبلاگستان یه نفره!!


