¤ وقتی داشتم قسمت دوم پست سمیه اینای نوستالوژی رو می خوندم یاد این افتادم که یه دفعه یه ماشینی جلوی پارکینگ(پل) خونه ی مامان بزرگم اینا به مدت سه روز پارک بود!! و مامان بزرگم اینا هم به مدت سه!! روز ماشینشونو نمیتونستن بیارن بیرون.وقتی هم که بهشون پیشنهاد پنچر کردن ماشینو دادیم بابا بزرگم گفت:نهههههههههه این کارا چیه؟؟!!!شاید بنده خدا کارمهمی داشته و مجبور شده و ..(هر چند پسر خالم روز دوم یکی از چرخا رو پنچر کرد از حرصش!!!) .و البته بعد از سه !! روز بابا بزرگم به خالم گفت که زنگ بزنه صدو ده و بگه که یه ماشین ظاهرا بی صاحب! سه روزه که جلوی درب پارکینگ پارکه و هیچکی سراغی ازش نمیگیره!و بعد از اون تلفن و قبل از اینکه صدو ده اینا٬ فس وفس کنان٬ ماموری جهت بررسی بفرسته(که فکر کنم هیچ وقت نفرستاد) دیدیم که پسر آقای همسایه ی روبه رو شون خیلی شیک از درب خانه شان بیرون آمده و خیلی شیک مشغول پنچرگیری ماشین مذکور شده و خیلی شیک تشریف بردن! و من در اینجا بود که پی بردم ما با اینکه در بالای شهر سکنی نگزیده ایم٬ ولی چقدر شهروندان نسبتا محترمی هستیم که برای سه روز علافی!!فقط یه چرخ پنچر کردیم ..(با توجه به اینکه ماشین سمیه رو برای نیم ساعت پارک تو خیابون ٬یه حال اساسی!!! بهش داده بودن میگم.)
¤ یکی از دستاوردهای سومین نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال اینا! برای من این بود که بالاخره تونستم یک عدد آقای خیلی مهندس رو !!مجددا ملاقات کرده و ضمن چسیبدن خِرشان ٬ اون نرم افزاری رو که توی نمایشگاه کتاب بهمون انداخته بود و ایرادم داشت و با تلفن و تلفن کشی کاری از پیش نرفت و چی ؟؟؟؟رفع مشکل کنیم...خب خدارو شکر...
¤ از صدقه سری همون نمایشگاه بالایی که خدمتتون عرض کردم یه چندتا لینک بدستمون دادن که منم گفتم بزارم اینجا شاید برای بعضیا جالب باشه و بدردشون بخوره..یکیش با این عنوان کهi_link را صفحه ی خانگی کامی جون خود کنید و از این حرفا بود!و اون یکی البته کمی تا قسمتی خیلی مذهبی بود که پایگاه پرسش و پاسخ در مورد موضوعات مختلف مذهبی و گفتگوی زنده (چت)با کارشناسان و اساتید و از این صحبتا.اینم لینکش...
دیگه..بسه دیگه نه!!هنوزم هست هااا تعارف نکنین هااااا..بنویسم حالا.. باشه ..تروخدا..باشه دیگه ...حالا که اصرار میکنین دیگه نمینویسم!
¤ااینجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است به همراه مقدار بسیار بسیار زیادی رطوبت در هوا(یعنی شرجیه !)
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
" فریدون مشیری"
پ.ن: الان منتظر چی هستی؟خوب بگو دیگه!!
اصلا نه کنار من بیا و
نه کنار بیا با من !
عذاب این همه را که مرور می کنم ..
بهتر همان پرنده که اوج گرفته
بلند و
بلند تر ...


یه روزی خیلی دلم خواست بیام و توی این فضای مجازی برای خودم جایی رو داشته باشم...دلم خواست که بیام با آدمایی که میان اینجا و از طریق نوشته هاشون با هم حرف میزنند و با هم دوست میشن٬ آشنا بشم و دوست بشم.با خودم گفتم حالا که توی دنیای واقعیت نمی تونم کسی رو تحمل کنم(و البته متقابلا کسی هم نمیتونه منو تحمل کنه!!!) بیام اینجا و یه تجربه ی تازه رو ٬ تجربه کنم!
با خودم گفتم اینجا تمرین میکنم کمتر بحث بی خود کنم!کمتر عصبانی بشم! کمتر حسادت کنم!!(هر چند عمل به این آخری خیلی سخت بوده و هست.ولی من تمام سعی خودمو کردم و میکنم!)
به هر حال تمام سعی خودمو کردم که ساده ترین قوانین شهروندی!!! و ساده ترین قوانینی که میتونه و باید بین افراد یه جمع (جامعه )رعایت بشه رو رعایت کنم.
تلاش کردم که درست بنویسم(حرف بزنم)و نزارم همینجوری بی خودی کسی از دستم ناراحت و دلگیر بشه٬بدون اینکه خودم دلیلشو بدونم!تمام تلاشمو کردم که کسی حتی ناخواسته از من نرنجه .
اما فکر کنم یه چیزایی رو فراموش کردم...
مثلا یادم رفت که من تنها یه طرف این"دوستی "و این" قوانین" و این "سعی و تلاش" هستم و بعضی موقع بعضی چیزا ممکنه از دست من خارج باشه!
یادم رفت که یه سری از این آدمایی که اینجان در واقع هموناین که بیرون از اینجا هم وجود خارجی دارن با همون رفتارهای نه چندان خوشایند!!
یادم رفت که قرار نیست اینجا همه چیو فقط برای خودم بخوام. یادم رفت قراره حسود نباشم.یادم رفت اینجا هم باید مواظب باشم.
با این حال توی این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. دوستای نازنینی که همیشه لطفشون شامل حال من شده .دوستای بامعرفتی که شاید بعضی موقع مجبور بودن من رو تحمل هم بکنن بدون اینکه به روم بیارن.می خوام ازتون تشکر کنم.می خوام بگم که خیلی متشکرم از بابت این همه خوبی که (شاید!) از سر من زیاد بود!می خوام بگم من هیچوقت قصد رنجوندن کسی رو نداشتم و اگر این اتفاق افتاده(که حتما نا خواسته بوده) عذر خواهی میکنم.
![]()
امضا : .:ندا:.
وقتی آدم بخواد یه مطلبی رو بنویسه بعد اتفاقی بره توی وبلاگ یکی از همین بر و بچ آشنا و ببینه که اون بهتر نوشته خب مگه مرض داره دوباره بشینه ٬کلی فسفر بسوزونه و یه چیزی تو همون مایه ها بنویسه ؟!خب لینکشو میزاره و فقط میگه:
حالا که اون بالایی رو خوندین اگه حوصله و حسش بود و اگه دوس داشتین این رو هم گوش بدین:
( سعی کنید یه جوری گوش کنید که صداشو بشنوید...این صدا خیلی قشنگ نشسته روی موزیکی که با گیتار داره زده میشه...
)
پ.ن:سرقت شد از وبلاگ دست نوشته های یک جوان ایرانی که خودشان گفتند اگه نگی اینو ٬خودت میدونی!!!![]()




